تبلیغات
** طــلـــبــــه گـــــرجــــــی ** - نقل قول طی الارض آیت الله بهلول از عبدالحسین زواره ای توسط این جانب(صادق یسلیانی)



این داستان طی الارض را خودم از زبان عبدالحسین زواره ای یکی از مریدان آیت الله بهلول شنیده ام و هم اکنون برای شما هم نقل میکنم:

روزی در حوزه علمیه اهل البیت علیهم السلام شهرستان شاهین شهر از توابع اصفهان در داخل حجره نشسته بودم که یکی از طلاب وارد حجره شده و گفت شاگرد آیت الله بهلول هم اکنون در داخل حجره اساتید با جمعی از طلاب نشسته است.

من همان موقع به حجره اساتید رفتم و با دیدن جناب عبدالحسین زواره ای بسیار متعجب شدم زیرا قبلا با ایشان در جلسات هفتگی که در روستای دره باغ از توابع شهرستان اردستان استان اصفهان در منزل جناب حسینعلی اسماعیلی که شاگرد شیخ رجبعلی خیاط بودند ولی اکنون در قید حیات نیستند و فوت نموده اند مصاحبتی داشتم و بعد از فوت جناب حسینعلی اسماعیلی و دفن این بزرگوار در قبرستان بقیع شهر قم که آخرین دیدار بین من و عبدالحسین زواره ای بود حدود سه سالی ایشان را ندیده بودم.
ایشان هم تا من را دیدند کمی تأمل نمودند که شاید من را شناخته بودند ولی مانند باقی طلاب با من رفتار کردند و شاید هم من را فراموش کرده بودند ولی در نظرشان آشنا می آمدم. به هرحال بعد از تنها شدن من و ایشان آشنایی دادم و کمی صحبت نمودیم و به اذان ظهر نزدیک شدیم و برای نماز آماده گردیدیم.

نماز را با اقتدا به ایشان خواندیم و ایشان بعد از نماز سرگذشتی از خودشان به همراه آیت الله بهلول فرمودند که از این قرار است:

جناب عبدالحسین در دوره حیات آیت الله بهلول و در آن زمان که سفر به عتبات عالیات بسیار دشوار بود و سفر به عراق به نحوی غیر ممکن بود ، روزی در مجلسی پای منبر آیت الله بهلول نشسته بوده اند که آیت الله بهلول عطسه ای میکنند و نیاز زیادی به دستمال برای تمیز کردن صورت خود پیدا میکنند و هرچه در جیب های خود جستجو میکنند چیزی پیدا نمیکنن و آقای عبدالحسین زواره ای کلاه خود را برای ایشان از پایین منبر می اندازند و جناب بهلول بعد از تمیز کردن صورت خود مشاهده میکنند که کلاه خودرا انداخته است و از همانجا الطاف آیت الله شامل عبدالحسین زواره ای میشود که یکی از آنها این است که جناب آیت الله به منزل عبدالحسین زواره ای تشریف فرما میشود و بعد از استراحت و خروج از منزل برای کمی پیاده روی از عبدالحسین میپرسد که یکی از خواسته هایت را بگو و ایشان میگوید زیارت کربلا و آیت الله بهلول دست عبدالحسین را میگیرد و میگوید چشمانت را ببند و هرموقع گفتم باز کن و ایشان چشمانش را میبندد و بعد از احساس کردن چیزی شبیه تند باد آیت الله میگوید چشمانت را باز کن و ایشان تا چشمانش را باز میکند به ضریحی برخورد میکند و میگوید آیت الله ما امامزاده ای اینچنین در محله خود نداریم پس اینجا کجا است؟؟ که جناب آیت الله بهلول میگوید حبیب بن مظاهر است و بعد از زیارت و زیارت حرم امام حسین علیه السلام به بین الحرمین میروند و روضه ای میخوانند و حرم حضرت عباس را زیارت میکنند و بعد باز با چشمانی بسته و طی الارض برمیگردند.

بعد از این خاطره جناب عبدالحسین میگوید که فرمودم کاش سوریه هم میرفتیم که جناب آیت الله نگاهی به ایشان می اندازد و میگوید چرا زودتر نگفتی؟؟   در اینجا طلاب کمی خندیدند و سخن ایشان تمام شد.



طبقه بندی: عرفا و عرفان، 

تاریخ : پنجشنبه 2 مهر 1394 | 02:06 ب.ظ | نویسنده : صادق یسلیانی | نظرات

  • paper | ام جی | سیستان دانلود